No Image
  No Image

images/stories/articles.jpg
چهارشنبه, 17 شهریور 1389 10:54
images/stories/articles.jpg
چهارشنبه, 17 شهریور 1389 10:45
minha.jpg
چهارشنبه, 17 شهریور 1389 10:07
No Image  
No Image No Image
No Image No Image No Image
Category Category Category Category Category Category Category Category Category Category Category
No Image
ارسال مطلب توسط شما
مطالب خود را برای ما ارسال کنید! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیریــــت   
چهارشنبه ، 17 شهریور 1389 ، 10:54
 
 
شما دوستان عزیز میتوانید مطالب خود را به آدرس پست الکترونیکی
 
info@tafahos.ir
 
ارسال کنید تا با تائید مدیر فنی سایت انتشار یابد.
 
 
خاطره ای از شهید حجت اله منوچهري مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیریــــت   
دوشنبه ، 8 شهریور 1389 ، 08:01

 
بنده يادم است كه دردوران دفاع مقدس باشهيدمنوچهري كه ازدوستان وهمكلاسيهاي من دردوران تحصيل درمدرسه راهنمايي بوعلي رشت بودبيشتراوقات كه كلاس تشكيل نميشدهمكلاسيهاي ما به سينما ميرفتند ولي من وشهيدمنوچهري بيشتراوقات به گلزارشهداميرفتيم برق درچشمان اودرحضورشهدا دیده  میشد يادم است روزي براي اعزام ميخواستيم باهم به جبهه برويم ولي يكي ازبستگان نزديك حقيرازدنيا رفت ومن نتوانستم بااو به جبهه روم واو هم حجت اله رفت ومراتنها گذاشت يادش بخير وروحش شاد.
 
 
مدیریت فنی سایت:
داشتم پیام های الکترونیکی شما دوستان عزیز رو که سایت تفحص فرستادید رو چک میکردم به یه خاطره جالبی برخورد کردم که آقای سيدعلي رضامرادي پور برامون ارسال کردن که خاطره ای از شهید  حجت اله منوچهري هستش. که همینجا این خاطره زیبا رو قرار دادم و از آقای مرادی پور همینجا تشکر میکنم.
 
 
حسین با نوای خوشش من با صحیفه ام! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیریــــت   
پنجشنبه ، 19 فروردين 1389 ، 20:20

 

خمپاره که آمد جلوی در سنگر از ما هم جدا شدیم...

حتی یک دقیقه ام طول نکشید دوباره برگشتم جلوی ورودی سنگر، زانو زدم حیرت زده داشتم به حسین نگاه می کردم که دور می شد. انگارمحو تماشای جمال حسین بودم و درهمان لحظات کوتاه تمام خاطره هایم را با او مرور می کردم. ناگهان صدای صوت یک خمپاره حسین را از عالم درونی جدا کرد. اصلا نمی دانستم حسین کجا قراه بره هنوز روی زانو ها مات ومتحیر زل زده بودم به پاشنه های پوتین ش که از زمین کنده می شد و دردلم  تصور خاصی را داشتم تجسم می بخشیم که ناگهان خمپاره ای درنزدیکی اش منفجر شد و من همینطورمات و متحیر زبانم قفل شده بود، حسین درمیان دود و صدای انفجاردرچند متری ام مانند سرو روی زمین افتاد. اصلا نمی توانستم خودم را درک کنم. گیچ و رها شده ازخودم!  بیخود ش ده بودم! من کجا هستم!؟ این جا کجاست.!؟

 

 

آخرین بروز رسانی مطلب در دوشنبه ، 8 شهریور 1389 ، 08:40
 


No Image
No Image No Image No Image
No Image No Image
No Image No Image No Image

ورود به پست الکترونیکی

48امروزmod_vvisit_counter
368دیروزmod_vvisit_counter
1296این هفتهmod_vvisit_counter
1402هفته گذشتهmod_vvisit_counter
2690این ماهmod_vvisit_counter
8ماه گذشتهmod_vvisit_counter
2698کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 7 مهمان حاضر
IP شما: 38.107.191.83
 , 
امروز: 18 شهریور 1389
 
No Image No Image